این روز ها همه در تب و تاب وقایعی هستند که مخالف یا موافق هر شخص و گروهی را درگیر و گاه متاثر می کند. در بلاگ کاریز دوست خوبمان شعری جالب را نوشته که دوست داشتم آن را اینجا بگذارم: این حس من است دربارهی حکایت دردناک این روزها. کارهای نیستم تا کاری کنم. کاری را کردم که از دستم برمیآمد. برای مردمم و وطنم که ابرهای نامهربانی، آسمان صاف و آبی آن را اندکی پوشانده است به پاس حرمت هم، کینه را غلاف کنیم برادریم مبادا که اختلاف کنیم شما که دعوی ایمان و عاشقی دارید برای زیستنی پاک ائتلاف کنیم شکستهایم حریم صفا و رأفت را به جرم خویش کنون باید اعتراف کنیم چنان بگیر که فریاد و خشم حق شماست ولی به خاطر خلق از حق انصراف کنیم برادرانه به نیروی نرم صبر و صلاة به زیر نام خداوند، اعتکاف کنیم میان بارش باران بینهم رحماء خوشا اگر دل خود را زلال و صاف کنیم مبادمان فراموش قصهی سیمرغ پرندههای وطن رو به سوی قاف کنیم تمام ترس من این است، فتنه چیره شود و بین غائلهها گم سر کلاف کنیم من از شما همه کوچکترم، ببخشایید سزا نبود سخن را چنین گزاف کنیم *** خدا درون دل ماست؛ خانه پس ز چهروست؟ ـ بهانهای که به جزخویش را طواف کنیم!
+ نوشته شده در88/04/02ساعت 15:2 توسط کاوه کهن |