دروغ می بافی و خنده ام می کنی؟ نمی خواهمت لیلی مدیون دیوانگی برو دور شو شاید کنم فراموش، درد این ویرانگی من همبستر رنگهای شادم تو گر می شناسیش، پیشم بیا اگر خاطره داری و عاشقی به نرد شقایق ،به کیشم بیا شنیدی اگر قصه کاوه را نه مزدور عشقم، نه محتاج تو همه جان و جانان اگر دزدیم نه در بنده واژه نه همسان تو اگر بودنت بودنم بود و بس شوم بنده ات ختم کلام بدان راه عشاق از تو جداست برو دام بر دیگری نه وسلام
+ نوشته شده در88/03/14ساعت 21:42 توسط کاوه کهن |