امشب گريه كردم. براي
تو، براي تويي كه اين شب ها همه راجع به تو حرف نمي زنند. براي تويي كه از
خواهرانت مي گويند،از خانه تان ، از مادرت ، از دنيا مي گويند و انگار تو را براي
آرامش من ناديده مي گيرند. امشب اشك هايم سرازير شد وقتي از من خواستند خانه را
براي آمدن خانواده ات آراسته كنم . مي دانستم بي تو مي آيند اما از اين بغض گلويم
را فشرد كه اگر بودي من هم اينطور نبودم. اينطور شكسته و بي با تويي! من عاشق نيستم مي
دانم كه اگر بودم اين كلاف ها را دورم نمي پيچيدم. دل نمي دادم و دل نمي ستاندم و سفره دلم را براي همه پهن نمي
كردم كه من درگير خاطره خاطره هايم و من بي او من نيستم و بسم الله خاطره يعني چه
... كه آخرش به رويم نياورند كه من را نمي فهمند و كمي مشاوره ، افسوس با ملزومات
ترحم و پيشنهاد هايي از بيخ و بن براي كسي كه سوخته و مي سوزد ولي هنوز خام است. كاش اين حس هاي قشنگ
هر روز صبح كه به خداي تو توكل مي كردم باز با من بود و اين روزمرگي كم كم نمي
كشتم. كاش نمي ماندم كه حتي
از اين بي خبري ناخودآگاهت كه آرامشم را بيشتر مي كند هم بيزار نشوم و طالب ديدارت
"با زندگي" جديد باشم. مي دانم چيزي در من
بيشتر مي سوزد مثل همان روز هاي اول كه همه آجر هاي خانه مان و درخت شاه توت فهميد
كه مي سوزم و اينبار وقتي مي آيي كه - خدايت نكند آنروز را - چند باره مي شكنم.
چرا كه اينبار قرار است قاب نقاشي قشنگ خاطره ام از آن روزهايمان هم هزار تكه شود
. گفتم و با ترديد گفتم
كه اين دوست داشتنم مقدس است. اما همين امروز هم به
كسي براي چندمين صدبار گفتم كه هيچ كس هنوز لياقت من را ندارد. چرا كه من عاشق چون
تويي هستم و تو را هنوز جايگزيني نديده ام. لبخند هايت، حرف
هايت، صدايت، نگاهت، ادبت، وقارت، تعجيلت، صبوريت، ذكاوتت ،پاكيت، زيبايت، خوبيت،
خوبيت، خوبيت، خوبيت، خوبيت ،خوبيت، خوبيت، خوبيت، خوبيت ،خوبيت، خوبيت، خوبيت،
خوبيت، خوبيت، خوبيت، خوبيت ،خوبيت، خوبيت، خوبيت، خوبيت ،خوبيت، خوبيت، خوبيت،
خوبيت، خوبيت، خوبيت، خوبيت ،خوبيت، خوبيت، خوبيت، خوبيت ،خوبيت، خوبيت و ....
ديگر هيچ چيز بانوي از دست رفته. امشب براي با تو
خنديدنم در آن روز كه حس عاشقي امروز را حسرت مي خوردم گريستم. قسم مي خورم هنوز هم
زير تيغ جراح( آخرينش همين ماه پيش در دندانپزشكي) وقتي اشك ام در مي آيد و از هر
طرف روي گونه هايم سرازير مي شود تا تمام وجودم را شور و لرزي تماشايي پر كند،
دارم به تو فكر مي كنم و از خوشحالي تصور
وجودت ، بوي ملايم عطرت ،مو هاي صاف و نگاه ساده و خندانت گريه مي كنم. بگذار دكتر
ابله بگويد: درد داري؟ كمي تحمل كن. اين ابله ها نمي
دانند چقدر اشك و لبخند مي چسبد عزيزم.
+ نوشته شده در88/02/25ساعت 22:57 توسط کاوه کهن |