تبليغاتX
مهر و ماه - شور شکسته

مهر و ماه

رسانه خبری و مطبوعاتی

سخن هنرمند

 

هر كس كه چرايي زندگي خود را يافته باشد با هر مشكلي مي توان بسازد و مي تواند دلاورانه و برافراشته قامت سختي هاي زندگي را تحمل كند و اين فلسفه زندگي من است.

هر انسان در مسير طبيعي زندگي بايد براي رسيدن به كمال تلاش كند كه براي رسيدن به آن احتياج به ابزاري دارد و من نيز از اين قائده جدا نيستم. افرادي همچون من اگر مسئول باشند بايد تمام همتشان براي رسيدن به رشد و كمال باشد و به زيبايي هاي شكوفايي بيانديشند.

 در ابتداي تولد و سال هاي نخست زندگيم معلوليت را درك نمي كردم و برايم هيچ تفاوتي معنا نداشت چراكه با وجود بيماري ها و مشكلات حضور در اجتماع، به گونه اي در خانواده با من رفتار مي شد كه گويي فردي عادي هستم. حتي در ذهن هم جاي ندادم كه تفاوتي دارم و انر‍‍ژ‍يم صرف مسائل بي محتواي ظاهري و جسمي و حتي نگاه هاي متفاوت ديگران نشد.

البته در تفكر من زيبايي دنيا بر اساس همين تفاوت هاست و در همين تفاوت هاست كه حكمت پروردگار براي آزمايش افرادي كه از نظر فكري ضعيف هستند معنا پيدا مي كند.بدون اغراق احساس برتري  نسبت به افراد سالم مي كنم، چراكه معلوليتم انتخابي از سوي خداوند است.

فرزند اول خانواده هستم و سه خواهر ديگر دارم كه دو نفرشان ازدواج كرده اند. پدرم بازنشسته شركت نفت است و همه ي اعضاي خانواده سالم هستند و سابقه معلوليت مادر زادي نداريم. متولد منطقه حسام الدين تهران هستم و دوران تحصيل را در همين منطقه گذرانده ام. سالي دوبار در مجتمع نيكوكاري رعد نمايشگاه گروهي خطاطي برگزار مي كنم. آثارم را تاكنون به شكل انفرادي و گروهي در فرهنگسراهاي سالمند،بهمن،خاوران،امير كبير،هنر و موزه امام علي ( ع) و تعدادي از مراكز خيريه ارائه كرده ام و در اين حوزه هميشه حاضر و ناظري پيگير بوده ام.

هنگام تواد به نظر پزشكان بيماري من يك ناهنجاري مادرزادي ناشناخته بود كه بعدها شكنندگي استخوان و تولد نارس تشخيص داده شد. شايد به خاطر اين مشكلات بود كه زندگي من به سوي خاصي رهنمون شد و خود و نيروهاي درونيم را بيشتر شناختم و راه زندگيم در وادي هنر قرار گرفت.راه پر پيچ و خمي را طي كردم تا به امروز رسيدم .در روزهاي تحصيل ناملايماتي همراه زنديگم بود كه شايد بي تاثير در آنچه گفته شد نبوده باشد.

 مربيانم گاه به جاي اينكه به دانش و توانايم نظر كنند ظاهرم را مي ديدند و با ثبت نامم در مدارس عادي مخالفت مي شد. سال اول ابتدايي را در مدرسه اي نزديكي هاي سد كرج گذراندم. منطقه اي كوهستاني كه امكان رفت آمد با ماشين نداشت. تنها يك روز در هفته و انهم در آغوش مادر از دل بوراني زمستاني به كلاس مي رسيدم و تمام روز را همراه با او به درس ها گوش مي دادم تا در طول هفته مادر مربيم باشد.

گرفتن مدرك سال اول ابتدايي در يك مدرسه عادي برايم يك موفقيت بود اما باز هم مدارس محل زندگيم مرا نمي پذيرفتند. حتي حرف ها و شيطنت هاي كودكانه  دوستان هم سن و سالم نيز مرا نمي رنجاند شايد چون هيچ وقت ديد متعصبانه اي به معلوليت و توانمندي هايم نداشتم. مادر همراه هميشگي آن روزهايم آغوشش را لحظه اي از من دريغ نمي كرد و اين باعث مي شد كه من تا پايان دوره ضروري حتي ويلچر را هم تجربه نكنم.كمكم ابر هاي تيره كنار مي رفتند و تشويق ها دلگرمي ادامه راهم بودند. دوستان زيادي پيدا كردم و مربياني دلسوز كه در طول تحصيل خاطره هاي خوشم مديون حضور آنها شد.

دبيرستان و كنكور طي شد و دانشگاه را تجربه كردم و در دانشگاه دولتي مشغول به فراگيري شدم كه پس از مدتي به دلايلي انصراف دادم و و به سمت هنر كشيده شدم. ورودم به كلاس هاي انجمن خوشنويسان با ثبت نام كلاس هاي خطاطي جهاد دانشگاهي در نزديكي ميدان منيريه پايه ريزي شد.پس از آن هفته اي يكبار شاگردي خوشنويسي قابل را مي كردم كه در نزديكي محل سكونت ما منزل داشت.آقاي رمضاني كه روزها خارج از قرارمان به من آموزش ميداد از من خواست به خاطر استعدادي كه او مدعيش بود به اين كلاس ها بروم.اگرچه به دليل نامناسب بودن فضاي كلاس ها براي رفت و آمد در طبقات، من چندي بعد از رفتن به آنجا منصرف شدم اما هيچ وقت جملات يكي از استادان را فراموش نمي كنم كه مي گفت: وقتي شما با تحمل اين همه سختي به كلاس مي آيي من انرژي مي گيرم و آرزو مي كنم كلاس هاي بعدي زود برسند تا من قوت و شادي شما را دوباره ببينم.

بعد از آن ترجيح دادم كه با كتاب هاي خوشنويسي تمرين هاي خودم را ادامه دهم.كتاب هاي اساتيدي چون كاوه و بختياري در كنار قلاب بافي و گلدوزي سرگرمي هايم در آن روزگار بود .

كمكم به جايي رسيدم كه درك كنم مي خواهم با نوشتن و مطالعه ارتباط تنگاتنگي داشته باشم و مجموعه كارهايم  فرصت بيهودگي را ازمن مي گرفت و بسيار خوشحالم كه اين چنين بودم. موفقيتم در خطاطي به آنجا رسيد كه در نمايشگاه ها و همايش هاي متفاوتي دعوت شدم و در بحث ها و سخنراني ها شركت كردم .در يكي از سخنراني هايم در مجتمع نيكوكاري رعد دكتر روانشناسي از من دعوت كرد تا براي ملاقات با بيمارانش كه از افسردگي و پوچي رنج مي بردند  ملاقات كنم و از داشته هايشان بگويم و با آنچه خودم طي كردم چراغي بشوم براي روشن شدن راه آنها.

احساس مي كنم بايد چيزهايي كه خداوند در اختيارم گذارده تمام و بي كم و كاست براي بندگان خدا در هركجا كه لازم باشد سخاوتمندانه هديه كنم.بزرگي مي گويد زندگي و آرامش از هم جدايند. اگر به دنبال آرامش مطلق بگرديد بازش نمي يابيد ،اگر زندگي را خواسته باشيد رنجش را هم پذیرایید و در اين كارزار رنج و پيكار،اندك، اندك قهرمان قلمرو دل و انديشه اي خواهيد شد.

 

                                                           فرشته جمشیدی

                                                             زمستان 1387

+ نوشته شده در88/02/11ساعت 11:11 توسط کاوه کهن |