تبليغاتX

ديروز كه نه، پريروز بود. داشتم ميدان وليعصر را پايين مي آمدم كه حضور جمعيتي غيرعادي مقابل وزارت بازرگاني توجهم را جلب كرد. پلاكاردها و نوشته ها سريع همه چيز را برملا كرد. نمي دانم چرا اما راهم را كشيدم  و رفتم  به كافه اي قديمي كه همان نزديك بود و مي خواستم آنجا مثل هميشه وقت بگذرانم.

شايد آفت اين روزها باشد كه همه و از جمله مرا مبتلا كرده است كه با وجود ايجاب هاي شغلي اينقدر زود از كنار اين تجمع رد شدم. كاري كه دو سال پيش وقتي در جريان يك گروگان گيري نصفه و نيمه بودم انجام دادم. تنش را ترك كردم!

نمي دانم شايد شغلم را عوض كردم. از پشت شيشه جمعيت ديده مي شد كه بي قرارند. سرو وضع هايشان همگون نيست. دامدارهاي فقير و متمول حتما باهم قاطي هستند.

از خيانت به اقتصاد نوشته اند و شير خشك هايي كه قانوني تر از هر قانوني مخزن هاي ابرلبنياتي ها را پر كرده است.

برايم شير مي آورند،البته شير پسته.نمي دانم شايد اين هم از وقتي است كه فيلم حرفه اي را ديده ام. مرد خشن و آدمكش فيلم پر از تناقض است. شير مي خورد، گلداري را دوست دارد و عاشق يك دختر بچه مي شود تناقص محض است مثل من و از خودش راضي. باز هم مثل ...

شير را مزمزه مي كنم كه رابطه شكل مي گيرد. آنطرف شيشه آنها داد مي زنند و من اينجا در سكوت پچ پچه هاي عاشقانه زوج هاي جوان شيري را مي خورم كه حالا شك دارم شير است يا نه و يا حداقل نفرين چند نفر پشتش هست يا نه!

يادداشتم را در مي آورم و مي نويسم:

مقصر دامداران هستند كه نان خشك و آشغال به خورد دام مي دهند و شيرها را فاسد مي كنند.

مقصر دامداران هستند كه با دولت و كارخانه ها در ارزان كردن فراورده هاي لبني مقابله مي كنند.

مقصر دامداران هستند كه بابت كمي واردات شير خشك صحيح و سالم و ارزان دارند همه چيز را ناديده مي گيرند.

مقصر دامداران هستند كه....

صفحه جا ندارد .دوباره ليوان را بر مي دارم كه عده اي به سمت ماشيني مي دوند و شلوغ مي شود.

نه ديگر اين شير از گلو پايين نمي رود مي آيم بيرون . دلم مي خواهد ببينيم اين مافيا چيست. شايد از بچگي مافيا را دوست داشتم. همه  دارند  خسته پراكنده مي شوند و پلاكاردها را جمع مي كنند بر مي گردم و به كافه نگاه مي كنم ، مستخدم ليوان پر را بر مي دارد و داخل سيني مي برد. آرام قدم مي زنم وبه شير فكر مي كنم. امروز مي خواهم حتما چيزي بنويسم.

«اعتماد ملي» و «تهران امروز» فردا اين ماجرا را گزارش مي كنند و من هنوز فكر مي كنم. به اينكه مي گويند به بچه ها بگوييد همه مشاغل خوبند. كشور فقط دكتر و مهندس و سياست مدار نمي خواهد. كشور راننده و كشاورز خوب مي خواهد.

مي گويند به بچه ها بگوييد نبايد همه در پايتخت باشند و هركس بايد به شهر و آبادي خودش برود و كار پدريش را ادامه دهد. مي گويند همه روستا ها و باغ ها برق دارند.مي گويند مديران مي دانند و ما نمي دانيم و قطعا نمي فهميم.

مي گويند شيرها را دام دارها به رايگان در ورامين بين مردم پخش كرده اند تا نعمت خدا هدر نشود. همه مي گويند من نمي دانم كه من چه بگويم.

راستي يادم باشد شنبه وقتي كه در اداره برايمان شير آوردند، نخورمش شايد حلال نباشد. من اگر خبرنگار نباشم حرام خور نيستم.

+ نوشته شده در88/01/28ساعت 0:0 توسط کاوه کهن |