تبليغاتX

ديروز ِ اين تاريخ كه اين چند سطر را نوشتم خانه تكاني – يا بهتر بگويم اتاق تكاني – داشتم. لابه لاي كاغذ هاي زرد شده و نوي سال گذشته از ميان آرشيو خلاصه شده خلاصه هاي گزيده اشعار اين سال ها! يك برگ كپي از كتابي پيدا كردم به نام " تنها براي هيچكس" از مجيد باريكاني .

 ياد نيست كه چرا اين شعر خاص را جدا نگه داشته ام و البته يادم هست كه چند سال پيش در دفتر مجله دوست با دوستي آن را مي خوانديم و من همان روز هم پس خواندن خط آخر گفتم:... و شايد نگفتم تمام صورتم تعجب شد. حالا بگذريم و بخوانيدش و به فكر امروزم فكر كنيد: او مي گويد همه چيز تغيير مي كند و من هم. اما من اضافه مي كنم كه ديگر همه چيز رنگي ، شيرين و ‌دلچسب نيست نه از جنس تجربه او.

همه چيز تغيير مي كند

باران

مثل چند ساعت قبل نمي بارد

پرنده ها

طور ديگري پرواز مي كنند

ديوار ها،

رختخواب،

بوي عجيبي مي دهند

رنگ صورتمان عوض شده است

خنده هايمان

گريه هايمان

حرف هاي من

حرف هاي چند ثانيه پيش نيستند

وتو

دختر چندِ لحظه قبل

..................

همه چيز تغيير مي كند

+ نوشته شده در88/01/03ساعت 22:44 توسط کاوه کهن |