روبه رو ريگ و رديف آجر و دري رو به سكوت پشت به درهايي موازي ،نگهبان شب دست بر تيغه خنجر من نگهبانم و پاسدار امشب ثانيه هر سال است، واي بر تنگ و ملال پاي در پاشنه هاي مشكي گويي از آهن تفتيده شدم دست در حاشيه هاي كمربند نظام فكر هم در بدنم خشك شده فرصتم در حدِچنبره بر اين كاغذ و فرار از خشم با شعر شهيد من كه شهر در زير پرم بود وسعتم چار قدم تلفن زنگزنان،تيك تاك ساعت طعمه ها خوب شكارند سر طاق يگان من و اين مارمولك ساكنان امشب اينجايم آه خاطره نيست خسته ام يا كه ملول؟ هوس شعر گرفتم ، پاي رفتم دارم نيست تا بوي تنش مست كند همه الواح نگهباني بيدار تنم خاطره نيست كه قفل درها به نگاهش بخشم همه دم در ياد است در خلاف جهت مردم شهر چشم تن لرزانش رو به من مي نگرد او همانجا نور است من به او مفتخرم تنها نگهبان شب خاطره دار!
+ نوشته شده در87/06/04ساعت 17:22 توسط کاوه کهن |