تبليغاتX

این شاید پانزدهمین باری است که قصد نوشتن این چند خط را دارم.این بار با خود عهد بسته ام راجع به مریم گلی بنویسم شاید اگر خودم را مجبور نکنم بازهم یادم برود.

مریم گلی در خیابان–کوچه روبروی ما در کنار خانه های مسکونی در جایی غیر معمول یک مغازه سوپرمارکت یا همان بقالی دارد. مغازه ای که بخشی از آپارتمان چهار طبقه او است.

مریم خانم که شاید هفتاد سال داشته باشد زنی است که به تنهایی فرزندانش را بزرگ می کند و سال هاست که این مغازه را به تنهایی اداره می کند. هر روز صبح با وانت مردی از تره بار به سرکارش می آید و سبزی و شیر برای مشتری هایش می آورد!

مریم گلی / kohanmehr.com

او را همه اهل محل می شناسند. برخی بخاطر بساط سبزی و صف شیر هایش برخی برای دوره نشینی های زنانه مقابل مغازه اش و برخی به خاطره پسر جوان عقب افتاده اش که همیشه راه می رود و با خودش حرف می زند و گاهی سیگاری دود می کند.

از این ها بگذریم که داستان اصلی مهم تر است. ما به هزاران دلایل تاریخی و ژوپولیتکی مورد غضب مریم خانم که در محل به "گلی گلی" معروف هستند، واقع شده ایم. شاید به خاطر چند برخورد است که سال ها پیش پیش آمده است حتی یادم هست که چند سال پیش که به مغازه او برای خرید رفته بودم. با لحجه آذری و اخم های درهم رفته گفت: « تو که مشتری من نیستی» و من هم با خجالت و تعجب از این جواب راهی خانه شدم!

این گذشت تا اتفاق جالبی که تقریبا یک سالی است پیش آمده است. من مریم گلی را روزی دوباره می بینم یکبار صبح ها به قصد مراجعه به سرکار و یکبار شبها حدود ساعت نه . در هردو دیدار  دو اتفاق جالب می افتد .

اتفاق اول صبح ها: پیر زن بسته به نوع کاری که می کند- پاک کردن سبزی، جابجایی سبدهای شیر، راه اندختن مشتری و ...- واکنشی غضب آلود نشان می دهد و گاهی زیر چشمی نگاهی به من می اندازد تا از مقابل مغازه اش رد شوم.البته من نیز در نهایت ادب این کار را می کنم از قلمرو شیر سریعا دور می شوم.

اتفاق دوم شب ها: این موقع ها معمولا غافلگیر می شوم. چراکه خسته از اتفاقات روز راهی خانه هستم. نور مقابل مغازه آنقدر نیست که پیر زن من را تشخیص دهد. هر شب با صدایی درمانده می گوید:« جوون این کرکرده را می دی پایین» و من هم هر شی با مهربانی می گوید :« چشم» .

مریم گلی از جایش بلند می شود و خوشحال کلید و قفل به دست آماده می شود تا من کرکره را پایین بدهم و او آن را قفل بزند.

هرشب بلافاصله به این موضوع فکر می کنم که چرا هیچ کدام از جوان های ورزشکارهمسایه مریم خانم که مادرانشان اعضای جدی متینگ های روزانه وی هستند حاضر به کمک به او نیستند و معمولا در حال دود کردن جوانی یا چرخاندن زنجیر عمرشان در لابه لای ماشین های پارک شده اند.

روزها من مغضوبم و شب ها محبوب .. شاید شبیه دنیاست این اتفاق که گاهی خوشی هست و گاهی ناخوشی و البته موضوع هر دو نیز یکی است.

مریم گلی زندگی شما نیز گاهی از شما کمک می خواهد و گاهی شما را از خود می راند.شما چه فکر می کنید؟

من دوست دارم با مریم گلی آشتی کنم که وقتی نور روز هم باعث شد تا مرا بشناسد بازهم از من کمک بخواهد...

من مقصر را کاری ندارم دوست ندارم دو کاوه باشم!

+ نوشته شده در89/03/15ساعت 14:55 توسط کاوه کهن |