دیشب که داشتم موهایت را نوازش می کردم.
دیشب که پنجه هایم را در گیسوانت فرو کرده بودم نه ... دیشب که سوار تاکسی شده بودم دستم را بیرون آورده بودم و داشتم گیسوان پریشان و خنکت را نوازش می کردم و مدام به راننده می گفتم که چقدر اینکار می چسبد،انگار به هیچ چیز و همه چیز فکر می کردم. نمی دانم چرا فقط شبها هستی و همان ساعتی که قرار است تاکسی بگیرم و دستم را بیرون ببرم تا با انگشتانم کلید های نامرئی پیانویی را لمس کنم و شاید هم نه همان نوازش... بگذریم... دیشب که داشتم اینکار را می کردم به تو حسودی کردم چون همه جا بوده ای و همه چیز را دیده ای و من هنوز در مسیرهای تکراری مشغول لذت بردن از همیشگی ها هستم. کاش الهه باد ها دیگر تو را نفرستد تا من هم سعی کنم گیسوان جدیدی برای نوازش پیدا کنم. تا نتوانم به ابرک بازیگوش شعر هایم بگویم " تکه ابر گریز پای بهاری" چرا که تخت روان رفتن دوست داشتنی هایم این روز ها تو هستی بادِ بادبادک باز!
+ نوشته شده در88/06/12ساعت 17:9 توسط کاوه کهن |