تبليغاتX
مهر و ماه - وقتی شرمنده می شوی / خاطره ناگهان...

مهر و ماه

رسانه خبری و مطبوعاتی

 

ذهن چیز غریبی است. گاهی این سلول های متراکم، گاه خاکستری برای آدمی باعث دردسر می شوند چرا که از فایل های خاک خورده چیزهایی را بیرون می کشند که هیچ وقت فکر نمی کریدم وجود داشته باشند.

حافظه تاریخی ما گاه سر خود خاطرات و صحنه هایی را در شرایطی عجیب به یادمان می آورد که ما را غافلگیر می کند.

امروز عصر با سردرد و خستگی مشغول بازگشت به خانه بودم که این جناب حافظه در گیرودار سرب و ترافیک و گرما ، مرا با خودش برد به نوزده سال پیش!

کودکی هفت ساله یا کمی بیشتر بودم که در سفری تفریحی رفته بودیم به همدان. روزی برای خرید و گردش سری به خیابان های معروف شهر زدیم که نمی دانم چطور سر از یک مغازه اسباب بازی فروشی درآوردیم. هنوز آن نگاه از پایین به بالای خودم را یاد دارم.نگاهی که یک کودک به دنیای بلند قد اطرافش دارد و آرزوی عوض شدندش برایش گاهی بی معناست!

 مغازه ای کوچک بود و من داشتم با تمام اشتیاقم به یک ربات اسباب بازی نگاه می کردم که دو چشم گرد و نارنجی  و چهار موشک نارنجی روی سرش داشت. وقتی مرد فروشنده آن را روشن کرد، صفحه شیری رنگ روی سینه آدم آهنی تصاویری از سطح یک کره دیگر را نشان داد که مفهومش را آن لحظه متوجه نشدم و محو این تصویر مثلا ارسالی از سوی دوربین آدم آهنی شدم و دلم رفت!

kohanmehr.com

این اولین بار بود و تاکید می کنم این شاید تنها باری بود که برای به دست آوردن یک چیز آن هم یک اسباب بازی اصرار کردم و به پدرم گفتم: من می خوامش  

گریه کردم... هنوز از گفتنش حس عجیبی دارم . خاطرات زنده می شوند و من... یادم نیست که پدرم چه گفت فقط یادم هست که از مغازه مرا بیرون برد و گفت : بابا منو نگاه کن چرا گریه می کنی ... این قسمت را با چشم های خیس خوب به یاد دارم که پول آدم آهنی زیاد می شد و ما شاید با خرید آن از خریدن و یا هزینه های بیشتر می ماندیم اما حسی به من گفت بگو می خوام و من فقط همین را خوب به یاد دارم که لج کردم. وقتی کادوی ربات جستجوگر را زیر بغل داشتم و توی خیابان می رفتیم دنیایی داشتم که نگویید و نپرسید. من تا آن روز و بعد از آن اسباب بازی های زیادی داشتم که هر وقت یادم می رود چه بودند به آلبوم های عکس ها سر می زنم اما هر چه در دل این مرد آهنین بود من را با خود برد. تمام روز های سفر در هتل من بودم و جنگ ستارگان و این جنگ تا ماه ها در خانه با حرارت ادامه داشت. خودم و آن موجود فضایی.

امروز به شدت فکر کردم که چقدر شرمنده بابا و مامان هستم برای این کارم و بیشتر از پییش برایم جا افتاد که چه ها شد تا من ، من شدم. خنده دار است اما فکر کردم شاید همان روزها هم همین حس شرمندگی را داشتم چون از اول این خاطره آن حس هم قاطی تصاویر بود.

سرتان را درد نیاورم امروز با این خاطره نوزده سال را ورق زدم. کاش های زندگیم بیشتر شد. اگر فرزندی داشته باشم بهتر می فهممش.

نتیجه اخلاقی:

1 من در هفت سالگی بهتر از حالایم بودم.

2 کاش بچه بودم( نقض تئوری قبلیم که همیشه حالا بهترین شرایط است که دارم. نه دیروز نه فردا)

+ نوشته شده در88/04/07ساعت 23:12 توسط کاوه کهن |