نگاه اول از خیابان سرد و نیمه شلوغ می گذشتیم. یک ساعت از پیاده رویمان سپری شده بود و تا میدان و خداحافظی چیزی نمانده بود. درباره کار حرف می زدیم و من دست هایم را توی جیبم کرده بودم و قدم های بلند و آرام بر می داشتم. از زیرنور یک مغازه رد شدیم که نو بودن ویترینش توجهم را جلب کرد، از پشت شانه های دوستم نگاهی انداختم . مغازه یک شیرینی فروشی یا کافه قنادی بود و ...نگاه عابرانه ام خشک حضورش شد! آمده بودم کنار صندوق به همکارش چیزی بگوید که نگاهش به بیرون افتاد و با نگاه من گره خورد. همه اینها چند ثانیه بیشتر جان نداشت و من با تصویری از دختری با چشمانی سحرآمیز، موهایی روشن و بلندبالا، مجذوب این لحظه ها بودم که با درد آرنج دوستم به خودم آمدم: می شنوی چی می گم؟ تا میدان چند بار ایستادم و به عقب نگاه کردم شاید از محل کارش بیرون بیاید و دنبالم بگردد! حتی اعتراف هم کردم: ببین من یه فرشته دیدم!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در89/11/06ساعت 0:51 توسط کاوه کهن |
جدی و با اراده آمده بود اما نفهمید کی آمده و اینجا نشسته. چند دقیقه قبل تنش داغ شده بود وقتی تابلوی مطب را دید و وارد راه پله ها شد و نوبت گرفت. شاید فکر می کرد باید مثل گاهی از اوقات زندگیش بزند به سیم آخر. منشی صدایش کرد که داخل برود. خانمی جوان روبرویش بود که انگار همه چیز را به هم ریخت. همان نگاه اول را هم از او دزدید. به دکور و فرش خیره شد اما بعد از احوال پرسی و سوال های همیشگی یک مشاور، به او نگاه کرد اما نه به چشم هایش... سوال ها معلوم بود و جواب او هم واضح اگرچه کمی طول کشید تا به این جمله برسد:من از ابراز علاقه به کسی که دوستش دارم خجالت می کشم و به همین دلیل دچار افسردگی شدم سرکار خانم! بانوی شیک پوش قلم را در دستانش جا به جا می کند و با سوالهای باقی مانده ی اینجور پرونده ها البته لبخندی قریب و آشنا را هم چاشنی می کند. رنگ قرمز شالش تمرکز بیمار این دقایق را بر هم زده است. لیوان آب را پر می کند و از خانواده اش بیشتر می گوید. سوال تابو پرسیده می شود:حالا این خانم که به او علاقه دارید، اسمش چیه؟چطور با او آشنا شدین؟ چند ...؟ سکوت می کند طوری که خانم جوان مجبور می شود با نگاهی متعجب دوباره بپرسد ولی فایده ای ندارد. مشاور به جلو خم می شود و آرام نجوا می کند: آقا چیزی هست که بخواهید بگویید؟ مرد جوان به عبارت دقایقی قبل مشاور فکر می کند: هیچ عشق یک طرفه ای دوام ندارد. رنگش بر می گردد و با صدای شکسته در گلو می گوید:من کسی را ندارم مشاور در سر جایش جابجا می شود ، دهانش به سوال باز می شود که مرد دوباره ادامه می دهد: خجالت می کشیدم که بگویم کسی نیست... شاید کمکم نمی کردید. دقایقی بعد او این مطب اتفاقی را ترک می کند، با دقایقی مکث روبروی تابلوی آن.همانجایی که دو ساعت قبل در افکارش به آن بر خورد و دل به دریا زد و ... زیر لب می گوید: خجالت کشیدم بگویم شما ... مرد در بین ماشینهای خیابان شلوغ گم می شود. خانم مشاور پشت پنجره به مردی فکر می کرد که امروز دیده بود و فکر کرد اگر خجالتی نبود، می شد ...
+ نوشته شده در89/10/06ساعت 1:34 توسط کاوه کهن |
حالا دیگر 37 ساله شده و هیچ اثری از آن تکیده گی و مهجوریت دوازده سال پیش در او نیست. موهای روی گوش هایش و چند ده تارموی روی سرش سفید شده است. پیراهن سفید براقی به تن کرده و کراواتی هم رنگ تودوزی صندلی ها بر سینه دارد . دست هایش حلقه روی فرمان شده ، همان دست ها با رگ های برجسته و پوستی لطیف اینبار فربه تر و کمی کدر تر به علاوه یک حلقه نیم نقره و طلایی زیبا که دست چپش را بیشتر نشان می دهد. رانندگی می کند و صدای ملایم خواننده فرانسوی و عطر و طراوت خنک هوای داخل ماشین او را به وجد آورده است. پشت چراغ که می رسد صدای پدر از خود بیرونش می آورد. مرسدس نقره ای یک مسافر پیر هم دارد. پدر هنوز هم خوش لباس است. اگرچه تکیده، خسته و البته درهم تنیده تر ، اما همچنان صلابت دارد. صورتش را تقویم این سال ها بیشتر خط کشیده و چشم هایش دیگر پشت شیشه های یک فریم نقره ای مطالعه ،مهمان دائمی شده اند. می گوید: راستی رفته بودم خانه احمد خاله اینها از اونجا مهرداد زنگ زد و حال و احوال پرسی کرد و گفت حاجی درویش... هنوز همه چیز مثل قبل بود؛ او می گفت و راننده نمی شنید. تازه غرق ادامه رویا شده بود و کمی هم همزمان به گل سرخ های دختری سیه چرده که مقابل چشم هایش بین شیشه های ماشین ها تاب می خورد، نظر داشت که یک جمله مثل تیغ بدنش را مثله کرد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در89/09/06ساعت 23:48 توسط کاوه کهن |
مجموعه کتاب های عقده های من را به تدریج در مهرو ماه برای مطالعه و اظهار و نظر تو نازنین می گذارم. برای دیدن در اندازه واقعی ذخیره کنید اتودهای دیگر کتاب متن کتاب برای مطالعه اختصاصی در ادامه مطلب![]()

ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/07/22ساعت 9:32 توسط کاوه کهن |