تقدیم به خاتون برای این روزهایش من هم هوای بارانم چونان تگرگ یکباره چونان غروب افسرده من هم صدای مهتابم سرشارِ سکوت ِ سودایی همچون سه تیغ برنده همچون دو راهِ لغزنده این هم یکی یکی مرگی است شرح شهادت بنده
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/11/30ساعت 22:27 توسط کاوه کهن |
اگر این روزها منتظر کسی یا چیزی هستید تو این جشنواره شرکت کنید.
اتفاق های خوب برای همه هست و البته " انتظار " هم وجود دارد والبته مسافری که چشم انتظارش هستید. بهترین راه برای کوتاه به نظر رسیدن انتظار شاید مشغول شدن به چیز های خوب باشد. من هم فکر می کنم بهترین گزینه برای مشغول شدنم ، خود مسافرم باشد. شما هم سعی کنید از زندگی متفاوت لذت ببرید تا برایتان تکراری نشود.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/08/08ساعت 22:53 توسط کاوه کهن |
نسخه متنی در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/08/01ساعت 21:9 توسط کاوه کهن
این روز ها که بازدید های مهرو ماه را کنترل می کردم برایم جالب بود که خیلی ها با جستجوی روز ملی دختر به گزارش سال قبل من مراجعه کرده اند. بد ندیدم برای این دوستان یک شعر تازه سروده را انتخاب و تقدیم کنم شاید که مفید فایده و به مقارن با مناسبت روز باشد.
پروانه کاش پروانه ی روسری می شدم که دوباره صبحدم گرد سرت بوی تو پاک مستم کند و شب ها از همان فاصله دزدکی پلکهات مستم کند تو گیسو پریشان قلب همه ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/07/27ساعت 22:26 توسط کاوه کهن |
متن شعر در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/06/06ساعت 23:25 توسط کاوه کهن |
این روز ها همه در تب و تاب وقایعی هستند که مخالف یا موافق هر شخص و گروهی را درگیر و گاه متاثر می کند. در بلاگ کاریز دوست خوبمان شعری جالب را نوشته که دوست داشتم آن را اینجا بگذارم: این حس من است دربارهی حکایت دردناک این روزها. کارهای نیستم تا کاری کنم. کاری را کردم که از دستم برمیآمد. برای مردمم و وطنم که ابرهای نامهربانی، آسمان صاف و آبی آن را اندکی پوشانده است به پاس حرمت هم، کینه را غلاف کنیم برادریم مبادا که اختلاف کنیم شما که دعوی ایمان و عاشقی دارید برای زیستنی پاک ائتلاف کنیم شکستهایم حریم صفا و رأفت را به جرم خویش کنون باید اعتراف کنیم چنان بگیر که فریاد و خشم حق شماست ولی به خاطر خلق از حق انصراف کنیم برادرانه به نیروی نرم صبر و صلاة به زیر نام خداوند، اعتکاف کنیم میان بارش باران بینهم رحماء خوشا اگر دل خود را زلال و صاف کنیم مبادمان فراموش قصهی سیمرغ پرندههای وطن رو به سوی قاف کنیم تمام ترس من این است، فتنه چیره شود و بین غائلهها گم سر کلاف کنیم من از شما همه کوچکترم، ببخشایید سزا نبود سخن را چنین گزاف کنیم *** خدا درون دل ماست؛ خانه پس ز چهروست؟ ـ بهانهای که به جزخویش را طواف کنیم!
+ نوشته شده در88/04/02ساعت 15:2 توسط کاوه کهن |
و نامی از تو آمد
پس این سالها
از پس و پیش تمام نام ها
از سایه ها بیرون کشیده شدی
و گذراندی اندک اندک هنوزت را
به رنجنامه های این روزهایم
بازگشتی شاید و حتی...
و من را به لبخندی مهمان کردی
تو هنوز همانطور قابل ستایشی
بی آرایش، سرخ تر از خون
سبز تر از عشق و چون ماه ، ماه!
دوستت دارم را از من بپذیر
کسی که هیچگاه شانه هایت را نداشتم...
+ نوشته شده در88/03/31ساعت 22:44 توسط کاوه کهن |
دروغ می بافی و خنده ام می کنی؟ نمی خواهمت لیلی مدیون دیوانگی برو دور شو شاید کنم فراموش، درد این ویرانگی من همبستر رنگهای شادم تو گر می شناسیش، پیشم بیا اگر خاطره داری و عاشقی به نرد شقایق ،به کیشم بیا شنیدی اگر قصه کاوه را نه مزدور عشقم، نه محتاج تو همه جان و جانان اگر دزدیم نه در بنده واژه نه همسان تو اگر بودنت بودنم بود و بس شوم بنده ات ختم کلام بدان راه عشاق از تو جداست برو دام بر دیگری نه وسلام
+ نوشته شده در88/03/14ساعت 21:42 توسط کاوه کهن |
مي ترسي! از دنيا كمي از سهم تو كم شه مي ترسي اين آخر سري ميراث تو غم شه مي شه بگي تو فاصله از آدما چي هست مي خواي بدوني راه عشق واسه تو كي بست؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/01/27ساعت 22:39 توسط کاوه کهن |
#براي ديدن كارت با كيفيت مناسب آن را save كنيد # متن شعر بدون گرافيك در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/01/21ساعت 11:57 توسط کاوه کهن |
ديروز ِ اين تاريخ كه اين چند سطر را نوشتم خانه تكاني – يا بهتر بگويم اتاق تكاني – داشتم. لابه لاي كاغذ هاي زرد شده و نوي سال گذشته از ميان آرشيو خلاصه شده خلاصه هاي گزيده اشعار اين سال ها! يك برگ كپي از كتابي پيدا كردم به نام " تنها براي هيچكس" از مجيد باريكاني . ياد نيست كه چرا اين شعر خاص را جدا نگه داشته ام و البته يادم هست كه چند سال پيش در دفتر مجله دوست با دوستي آن را مي خوانديم و من همان روز هم پس خواندن خط آخر گفتم:... و شايد نگفتم تمام صورتم تعجب شد. حالا بگذريم و بخوانيدش و به فكر امروزم فكر كنيد: او مي گويد همه چيز تغيير مي كند و من هم. اما من اضافه مي كنم كه ديگر همه چيز رنگي ، شيرين و دلچسب نيست نه از جنس تجربه او. همه چيز تغيير مي كند باران مثل چند ساعت قبل نمي بارد پرنده ها طور ديگري پرواز مي كنند ديوار ها، رختخواب، ......
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/01/03ساعت 22:44 توسط کاوه کهن |
هیچ معلومه کجاست؟ روح سرگردانت، این تن ِ ها شدنت مگر از من دوری؟!! هیچ حالم خوب است! یعنی از من تا من دوریت دیگر نیست من تو را می دارم حال در پیش نگاه یعنی از دیدارم شده ای شادان نیست
+ نوشته شده در87/01/26ساعت 23:19 توسط کاوه کهن |
در تنهایی شب های من بی خبر از غم های من طعم نفس هایی که بود شعر بی تکرار آهنگ های من آرام گشتم با صدایت زنگ خوش آوای من این برق نگاه تو بود؟ در تاریکی شب های من پاکی تر از پاکی تویی ای کاوه ی دریای من در خاطرات هر دمم هستی نگار حرف های من با من بمان در قایقم در رود رگ های من 13/1/1387 ساعت 1:40
+ نوشته شده در87/01/13ساعت 18:14 توسط کاوه کهن |