از بین تمام شلوغی ها فقط این یک قسمت را امروز به خاطر می سپارم. همه چیز این روزها دارد رنگ و بوی دروغ می گیرد. مثل تمام چیزهایی که روزی واقعیت داشته اند. من هم به قول مهدی دارم پوست می اندازم. از ناسزاهایی که می خواستم بگویم، دارم خالی می شوم و از دغدغه های این روزهای یک زندگی مشترک پر! این یعنی از سیاست به لطافت گذر کردن. نیت می کنم. فنجان را سمت راست قلبم نمی چرخوانم رو به زمین. همان موقع است که فال قهوه از هر مقدسی برایم بهتر می شود....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/11/07ساعت 1:6 توسط کاوه کهن |
ویکی فجر! جشنواره فیلم فجر امروز آغاز می شود در حالی که برنامه های جشنواره ساعاتی پیش بر روی سایت جشنواره بیست و هشتم قرار گرفت.
فهرست فیلمهای ایرانی: فیلم های امسال در بخش مسابقه با ۳۲ عنوان در حال برگزاری است پرکارترین ها: حمید فرخنژاد با 7 فیلم پرکارترین بازیگر بیستوهشتمین جشنواره بینالمللی فیلم فجر است و مهناز افشار هم با 4 فیلم درمیان بازیگران زن، پرکار ترین است. به رنگ هیجان :«ابراهيم حاتميكيا» با وقوف بر جذابيت موجود در ترفندهاي مأمور امنيتي، مخاطبان خود را به تماشاي ماجرايي مهيج و پر افتوخيز، راغب ميگرداند. «به رنگ ارغوان» از اين دست صحنهها و لحظات نفسگير كم ندارد. من و جشنواره: با خرید ۷۷۰ عدد بلیط (بلیت)امسال فکر نکنم بتوانم در جشنواره بیش از دو سه فیلم آنهم -شاید -خوب ببینم. توضیح ضروری اینکه روزی از روز ها از ساعت ۴ صبح در انتظار خرید بودم و مبلغی میلیونی دادم ولینه برای خودم ! خوش به حال بینندگانش. ما که دندان فیلم دیدن را کشیده ایم. راستی امسال فیلم خوبی هم هست؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/11/05ساعت 11:15 توسط کاوه کهن |
تا به حال روی کره زمین خیلی پیش آمده که نظر آدم ها به مسائل عوض شود. و بسیار هم آن چیزی شوند که خیلی متفاوت با گذشته است. خلاصه می کنم. نظرم عوض شده و دارم از آن چه پیشتر فکر می کردم درست است بر می گردم. باید کمکش کنم. تنهاست ! رسانه درست و درمانی ندارد. اطرافش آدم های دلسوزی هستند که نمی دانند چه باید بکنند. شاید من هم نتوانم اما تا آنجا، بگذار خودم تجربه کنم. این وسط آن دوره کوتاهی که برایش وقت گذاشتم شاید برگ برنده ای باشد که من را زیاد خجل نمی کند. که برگردم که اشتباهم را جبران کنم، که دینم را ادا کنم، که پذیرفته شوم. با تو خواهم بود برای سربلندی ایران
+ نوشته شده در88/10/11ساعت 13:23 توسط کاوه کهن |
التهاب خاطرات داغ و روزهای خونین کربلا را دوباره زنده نگه می داریم در عاشورای عروج عدالت به دست دروغگویان متظاهر. این ایام بر شما تسلیت.

+ نوشته شده در88/10/05ساعت 17:8 توسط کاوه کهن |
باید تبریک گفت فرا رسیدن ماه محرم را به تمام گروه های عاشق سینه چاک متال باز و باقی بر و بچزی که تفریح جدیدی پیدا کرده اند به نام واقعه کربلا.
بزرگترها می گویند که ما چیزی نگوییم شاید به گوشه عبای حضرات جوان و ساختار شکن بر بخورد و از دین زده بشوند و ما بشویم اسلام پران. اما با کسب اجازه از سید و سالار شهدا باید از کارناوال شادی سی شبه ای به نام محرم بنویسم. 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/09/24ساعت 12:42 توسط کاوه کهن |
یادتان هست پیامک هایی که هر از گاهی می آیند و شما را ملزم می کنند به ارسال آنها به ده یا ۱۴ یا ... نفر دیگر و انتهایش شما را نصیحت/ تهدید کرده اند که اگر بفرستی تا فلان زمان جواب می گیری، شفا مي گيري و ... و اگر بي توجهي كني خداوند كل قوانين هستي را بي خيال مي شود و به جاي آخر و الزمان همين حالا حالتان را مي گيرد و سوسك مي شويد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/09/18ساعت 13:57 توسط کاوه کهن |
مهدی جان سلام
کسی به من نگفت ولی حس می کنم این یک قانون باشد که در زمان بروز هر حسی اگر ثبتش نکنی هیچ تعهدی برای بازگشت تو به آن حال و هوا نیست و نمی توانی مطمئن باشی که می توانی همان حرف ها را دوباره در خاطر داشته باشی. مثل من هم همین شده است چرا که هفته پیش در گیر و دار باز کردن پیله دوساله در شرف نوشتن متنی برای تو بودم که به هر تقدیر نشد آن را اینجا قلمی کنم و .... آخرش این شد که حال باید حرف ها را شکسته بسته به هم بدوزم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/09/15ساعت 12:9 توسط کاوه کهن |
به مناسب روزهای پایانی خدمت یک اردیبهشتی سربازی در لغت به معنای باختن سر، جانفشانی کردن، تا پای جان در رزم ایستادن و جان باختن است.[۱] اما در اصطلاح امروزین خدمت دائمی یا موقت در نیروهای مسلح کشورها را سربازی میگویند. برخی از کشورها مردانی را که به سن خاصی (مثلاً ۱۸ سال) میرسند به خدمت وظیفه سربازی اعزام میکنند و در برخی دیگر (مانند کوبا و اسرائیل) این اجبار برای زنان نیز وجود دارد. با اینحال برخی از افرادی که از نظر سنی مشمول این خدمت میشوند به دلایل گوناگون (همچون نارساییهای فیزیکی یا روانی یا اعتقادات مذهبی) از خدمت معاف میشوند. در برخی دیگر از کشورها خدمت سربازی اجباری نیست و جوانان میتوانند به صورت داوطلبانه به استخدام ارتش حرفهای کشورشان در آیند. فراخوان خدمت وظیفه عمومی در شرایط عادی غالباً در این کشورها وجود ندارد ولی حاکمان این کشورها احتمال این فراخوان در شرایط اضطراری را به هیچ وجه رد نمیکنند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/08/25ساعت 22:34 توسط کاوه کهن |
اگر این روزها منتظر کسی یا چیزی هستید تو این جشنواره شرکت کنید.
اتفاق های خوب برای همه هست و البته " انتظار " هم وجود دارد والبته مسافری که چشم انتظارش هستید. بهترین راه برای کوتاه به نظر رسیدن انتظار شاید مشغول شدن به چیز های خوب باشد. من هم فکر می کنم بهترین گزینه برای مشغول شدنم ، خود مسافرم باشد. شما هم سعی کنید از زندگی متفاوت لذت ببرید تا برایتان تکراری نشود.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/08/08ساعت 22:53 توسط کاوه کهن |
۱ من و حمیده که با هم بازی می کردیم انگار کوچه دیگر رهگذر مهمی نداشت. حواسمان می رفت به آن یک تکه سنگ و خط های سفید کمی نامنظم که یک شبکه صلیبی کوچک بود برای سرگرم شدن ما در بعد از ظهرهای تابستان. من که بچه خانه بودم به هزار حساب و کتاب می آمدم بیرون برای بازی و اگر میل حمیده نمی کشید که توی ذوقم بزند و بگوید : «مامانم گفته با تو بازی نکنم اگر ما با پسرها بازی کنیم، پسر می شویم! ...» ، ساعات خوشی داشتیم. 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/06/26ساعت 22:39 توسط کاوه کهن |
دوست خبرنگاری که از دوستان چند ساله هستند یک فلش مموری ( بخوانید حافظه جانبی موقت جدا شونده از رایانه) آورد که کمی اطلاعات باهم رد و بدل کنیم که امروز وقت جا به جایی فایل هایم ، چند عکس ذخیره شده از خبرگزاری های میهنی نظرم را به خود جلب کرد. به شکلی که کار را نیمه کار گذاشته ، مشغول به نوشتن شدم که نکند فراموش کنم. این نامه را به صاحب این عکس می نویسم شاید مترجم های سینه چاک وطنی خیلی زود به گوش آن حضرت برسانند. برادر ارجمند / دوست گرامی و تازه عزیز شده فرنگی جناب آقای جومونگ با سلام و تحیت با توجه به حضور شما در کشور مردم دوست و با حساب و کتاب ایران و توجه بخش عمده ای از هنرمندان، مسئولان ، فرهیختگان ، ورزشکاران و البته مردم همیشه در صحنه به این سفر تاریخی ذکر نکات ذیل قابل توجه است.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/06/20ساعت 11:54 توسط کاوه کهن |
جملاتی از «مارگوت بیکل» که به امانت از انتخاب سرکار خانم مریم واعظ نقل می شود: ۱ وقتی که همه چیز به تمامی در خاموشی غرقه شوند ، سکوت را مجالِ آن هست که به خانه اَندَر شَوَد تا روحْ در مهِ روزْمرهگی پنهان نماند ! 2 گاه از عبورِ طوفانُ صاعقه شاخُ برگِ درختِ زندگی بَر خاک میغلتد اما تنه پابَرجاست اُستوارُ خَدَنگ... هَر چه ریشهها عمیقتَر باشند ، سَرشاخهها به خورشید نزدیکتَرَند ! این چنین است که شاخههای تازه وُ برگهای سبز دوباره میرویند ! 3 از رؤیاهایت مهراس ! رؤیاهایی از خودت و از آن چه نیستی ! رؤیاهایی از خودت و از آن چه نداری !....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/06/14ساعت 0:33 توسط کاوه کهن |
وقتی گفتم تنهایم . ورق زد و خواند:
+ نوشته شده در88/06/12ساعت 21:59 توسط کاوه کهن |
+ نوشته شده در88/06/12ساعت 17:20 توسط کاوه کهن |
دیشب که داشتم موهایت را نوازش می کردم.
دیشب که پنجه هایم را در گیسوانت فرو کرده بودم نه ... دیشب که سوار تاکسی شده بودم دستم را بیرون آورده بودم و داشتم گیسوان پریشان و خنکت را نوازش می کردم و مدام به راننده می گفتم که چقدر اینکار می چسبد ،انگار به هیچ چیز و همه چیز فکر می کردم. نمی دانم چرا فقط شبها هستی و همان ساعتی که قرار است تاکسی بگیرم و دستم را بیرون ببرم تا با انگشتانم کلید های نامرئی پیانویی را لمس کنم و شاید هم نه همان نوازش... بگذریم... دیشب که داشتم اینکار را می کردم به تو حسودی کردم چون همه جا بوده ای و همه چیز را دیده ای و من هنوز در مسیرهای تکراری مشغول لذت بردن از همیشگی ها هستم. کاش الهه باد ها دیگر تو را نفرستد تا من هم سعی کنم گیسوان جدیدی برای نوازش پیدا کنم. تا نتوانم به ابرک بازیگوش شعر هایم بگویم " تکه ابر گریز پای بهاری" چرا که تخت روان رفتن دوست داشتنی هایم این روز ها تو هستی بادِ بادبادک باز!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/06/12ساعت 17:9 توسط کاوه کهن |
امتداد سمت چپ خیابان که تمام می شود ناچاری سایه و خنکی پارک را بی خیال شوی و بروی آن دست که به ایستگاه منتهی می شود. هنوز عرض آسفالت داغ را طی نکردی با مرد سیه چرده و ناملایمی چشم در چشم می شوی که متورش را به سمت تو می راند و دهنه افسار را چنان می کشد که رخش دودیش روی زمین کشیده می شود. با لبخندی تلخ و ناخوشایند تقریبا داد می زند: آقا یه اس ام اس واسم اومده با این گوشی ها بلدی کار کنی برام بخونیش؟ کمی به او و گوشی که حالا از جیبش درآورده و توی هوا می گرداندش نگاه می کنی و مدلش را می شناسی. می روی جلوتر و منوی گوشی را با سه حرکت انگشتانت حاضر می کنی و پیام جدید را برایش باز می کنی و به دستش می دهی که می گوید: خارجی نوشته؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/06/08ساعت 15:30 توسط کاوه کهن |
دیروز دوستی به نام شینم این پیام را به شکل خصوصی برایم ارسال کرده است که با اجازه از ایشون آن را در ذیل می آورم:
بارو
لاوز؟
(ارمنی بود البته)
نمی دونم چقدر انتقاد پدیر هستید اما هر بار که وبلاگتون رو می خونم چند تا چیز خیلی ادیتم می کنه.
هدفتون از ساخت این وبلاگ برام مبهمه.اینجا جایی یه که شما از خودتون تعریف کنید؟و با این وجود انتظار جذب مخاطب دارید؟
من هر یار که به ابن صفحه سر می زنم جز تعریف از خوتون چیزی دستم رو نمی گیره .
شابد تعریف من از وبلاگ با تعریف شما فرق می کنه.دارید سابقه کاری مکتوب و آن لاین برای خودتون می سازید؟همین؟
وبلاگی که توش همش به به من چه مبتکری ام.چه قدر خلاقم.چقدر هنرمندم
ببخشیدوقصد بدی نداشتم.معذرت.قصدم کمک بود.
*دوست گرامی اگر لطف می کردید و یک راه تماس می گذاشتید فکر می کنم بهتر می توانستم پاسخگو باشم. آنچنان که دریافتم شما تا به حال چندین بار به صفحه من سر زده اید که این هم نشان لطف و توجه شماست و هم ...
*ممنون از انتقادهایتان ولی خوشحال می شوم نمونه ای از وبلاگ های موفق شخصی را به من معرفی کنید که الگویی باشد تا بتوان بهتر و بیشتر این صفحه را مدیریت کنم.
*راستش در وب هم تا آنجا که به یاد دارم داشتن یک سابقه برایم مهم نبوده البته به جز در مواردی...
*شاد باشید و شادی افزا و بازهم سپاس
*دوستان خواننده این وبلاگ نیز اگر همچون دوستمان نظری دارند بسیار باعث خوشحالی من می شوند اگر آن ها را منتقل کنند
+ نوشته شده در88/06/05ساعت 14:49 توسط کاوه کهن |
یک ایده کوچک ببینید چه شب نخوابی هایی که به آدم وارد نمی کند.
موضوع از انجا شروع شد که قرار بود از طرف سازمان یک نرم افزار موبایل ویژه ماه مبارک رمضان طراحی و اهدا کنیم که محتوایش تقویم این ماه باشد و در نهایت به جای سفارش طراحیُ نرم افزار حاضر را با تمام نقایص آماده کردم که تقدیم حضور می شود و در آینده بسیار نزدیک نسخه تکمیلی آن نیز ارائه می شود. ویزگی ها: - قابلیت نصب بروی تمامی گوشی های هماهنگ با جاوا ( فرمت jar) - کم حجم و بدون ایجاد اختلال در سیستم گوشی - تطبیق روز های شمسی با ایام ماه مبارک و زمان دقیق اذان صبح ، اذان ظهر، غروب آفتاب،اذان مغرب . نسخه برنامه نویس این برنامه پرنیان است که بسیار خوشحالم سازندگان، آن را به شکل باز در اختیار کاربران قرار داده اند. با کلیک روی عکس دانلود کنید
+ نوشته شده در88/06/01ساعت 1:57 توسط کاوه کهن |
روز شنبه / میدانش مهم نیست / طبقه هفتم/ داخل اتاق روبروی خانمی حدودا 30 ساله / زیر نور پررنگ آفتاب مرداد - هر جور شما بخواهید من شروع می کنم. این جلسه فکر کنم باید از دوست داشتنی ها و خلوت های خصوصیم بگویم. اینطور نیست خانم؟! الان یک ترانه قدیمی و نه چندان قدیمی یادم می آید: از تو چه پنهون که شبا تو به خوابم می آی بنده نوازی می کنی به سراغم می آی دل منو با خود می بری تو به شهرای دور تو قصر رویا می شونی توی دنیای نور این صحت ندارد که این شب ها من رویا می بینم. شاید رویاهای شب هایم به رویای روزهایم تبدیل شده همان لحظه هایی که باید از کاری به کاری طی طریق کنم.راستش من این روز ها همه چیز را کار می بینم حتی خانه می آیم که بنشینم پای کامپیوتر و یک کار جدید انجام دهم. خانم مشاور! دور و برم همه حرف می زنند و من و خودشان و دنیا را موعظه می کنند و من فقط نمی شنومشان و این رویاها را با چشم های باز و خیره به هیچ جا مرور می کنم. زیباترین دختران دنیا هم که بیایند توی نگاهم، دورشان می اندازم ، به اندازه فلو شدن تصویرشان. تا یاد تکه های نورانی گذشته و شیرینی آینده های هرگز بیافتم! دقیقا همان حرفی که جلسه قبل به شما گفتم... متشکرم از هرکس و هر صدایی که همقدم این چند دقیقه پرواز شود؛ می خواهد ایرانی باشد از سال های دور یا یک متال باز حرفه ای و حتی نواهای از روسیه ، یونان، انگلیس و فرانسه و آه فرانسه که یادآور کودکی است. خانم مشاور می بینی چه یک نفس می گویم، این به جای همه نگفتن های همیشه ام. اگر قدرت تخیل من را داشتید استودیوی برادران وارنر را رها می کردید و یک گوشه دنج یا کنج ماشین یله می دادید و می رفتید جایی که تهش بگویند :آی عمو کجایی؟! راستی خانم مشاور چرا شما راه حلی به من پیشنهاد نمی کنید؟ آخر لبخند خالی و گوش شنوا واسه من می شود چی؟ اصلا حواستان هست چه می گویم؟ خانم ....! ای بابا همین جا باش، گوشی زنگ می زند من برم جواب دهم و برگردم...الو چیه؟ خوب تو خودم بودم نشنیدم!
+ نوشته شده در88/05/30ساعت 20:1 توسط کاوه کهن |
همه چیز از چاپ یک ماهنامه شروع شد. وقتی چند گرافیست حرفه ای قرار بود طرح های پیشنهادی خودشان را به سردبیر نشریه بدهند من هم وسوسه شدم که طرح بزنم! نمی دانم یک روز صبح توی ماشین تا محل کار روی کاغذ کلی خط خطی کردم و حاصل را به دست اسکنر سپردم و شد... نشریه چندین هفته بعد( دیروز) چاپ شد و لگوی یکی از طراحان مطرح زینت بخش آن شد . البته بسیار خوشحالم که طرحم در نظر آمده و جز کاندیداهای اصلی بود. بالاخره تجربه ای جذاب و پر ماجرا بود. اگر امتیاز مجله ای را داشتید و می خواستید همه تیراژتان مرجوع شود... علاوه بر محتوای متنی و گرافیکی می توانید طرح نامواره ( لگو ) آن را هم به من بسپارید!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/05/16ساعت 14:2 توسط کاوه کهن |
گفت: تا به حال ندیده یک فرشته تا این حد در ارتفاع پایین پرواز کند. گفتم : خوش به حالت که دیدیش! گفت : نگران نباش، تو زیاد به گالری می روی. اینبار به جای دیوار ها به زیباترین اثر هنری که اونجا است نگاه کن گفتم : از این عادت ها ندارم گفت :تنها کسی که تو به خاطرش دعوا می کنی،داد می زنی و همه می فهمند. گفتم :کسی منتظر من نیست گفت : تنها نوع فلفل در دنیاست که همزمان می خنداندت و هم اشکهایت را سرازیر می کند خندیدم و صورتم را پاک کردم. ** ** به یاد" گفت" و" گفتم "های تلویزیونی و غروب یک جمعه تکراری
+ نوشته شده در88/05/09ساعت 22:29 توسط کاوه کهن |
اگر روزی راهتان از زیر پل حافظ می گذشت و نخواستید از تقاطع طالقانی به ولیعصر بروید چند قدم بالاتر یک خیابان است که در خلوت و سکوت شما را به همان خیابان می رساند. اما قبل از رسیدن به خیابان اصلی - جایی که مقابل مجتمع کامپیوتر رضا سر در می آورید- ، راه به خیابان های ولیعصر و طالقانی منشعب می شود و اینجا یعنی نبش خیابان گیلان ،راسته کلّیه فروش ها است! این بورس نماینده رسمی ، کارگزار و نئون های رنگین ندارد... یکسری تابلو اعلانات شهری دارد که تعدادشان کم هم نیست. در اینجا خرید و فروش کلّیه با دادن شماره و گروه خونی به شکل جدی پیگیری می شود. چرا که شما می توانید به قدمت و تازگی آگهی ها با کمی دقت پی ببرید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/05/08ساعت 13:35 توسط کاوه کهن |
قسمت اول حالا دیگر 37 ساله شده و هیچ اثری از آن تکیده گی و مهجوریت دوازده سال پیش در او نیست. موهای روی گوش هایش و چند ده تار روی سرش سفید شده است. پیراهن سفید براقی به تن کرده و کراواتی که هم زینت و هماهنگ خودش است و هم رنگ تودوزی ماشینش . دست هایش حلقه روی فرمان است ، همان دست ها با رگ های برجسته و پوستی لطیف اینبار فربه تر و کمی کدر تر به علاوه یک حلقه نیم نقره و طلایی زیبا که دست چپش را بیشتر نشان می دهد. راننده گی می کند و صدای ملایم خواننده فرانسوی و عطر و طراوت خنک هوای داخل ماشین او را به وجد آورده است. پشت چراغ که می رسد صدای پدر از رویا بیرونش می آورد. مرسدس نقره ای یک مسافر پیر هم دارد. پدر هنوز هم خوش لباس است. اگرچه تاکیده، خسته و البته درهم تنیده تر ، اما همچنان صلابت دارد. صورتش را تقویم این سال ها بیشتر خط کشیده و چشم هایش دیگر پشت شیشه های فریم نقره ای مطالعه مهمان دائمی شده اند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/05/07ساعت 1:13 توسط کاوه کهن |
۱- وای و صد وای برآن کس که نداند که نداند که نداند!
۲- حسرت خالی شدن / این حس هربار آشنا طاقت شهوت زنده / بی تو انیس منتها ۳- گاهی دو چیز در ذهن تو می روید و ریشه می دواند به هیچ شبهات و مزاحمتی برای هم . همچون این ها، تلاش می کنی تا کاری کنی اما راهی نمی یابی.
+ نوشته شده در88/05/04ساعت 13:56 توسط کاوه کهن |
اگرچه دیر اما این ضایعه تلخ را به هموطنان صبور خودم تسلیت عرض می کنم و از خداوند برای شادی روح عزیزان مسلمان و مسیحی جانباخته در این سانحه هواپیمای توپولوف طلب آرامش و برای خانواده های داغدارشان شکیبیایی مسئلت دارم.
در کنار از دست دادن ناگوار نوجوانان عزیز جودوکار تیم ملی باید به جامعه ارامنه نیز تسلیت ویژه ای برای از دست رفتن عزیزانشان عرض کنم که افتخار آشنایی با چند تن از آنان بخصوص جناب داویدیان را داشتم که از مفاخر و فعالان سیاسی و فرهنگی زمان ما به حساب می آمدند. +
اسامی درگذشتگان در ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/04/29ساعت 23:34 توسط کاوه کهن |
آنهایی که من را می شناسند به طور حتم درباره برادرم هم چیز های شنیده اند.
کاوش که امسال دوم دبیرستانی می شود به فعالیت های اجتماعی و به نوعی کارهای رسانه ای علاقه فراوانی دارد. شاهد مثالم هم بانک عکسی است که از فعالیت های این روز هایش می بینم و بیشتر وقت ها حتی فرصت همراهی با او را پیدا نمی کنم. کاوش چند وقتی است که به شکل جدی وبلاگ نگاری را شروع کرده است. به صفحه او سر بزنید چرا که اینکار شما خالی از لطف نیست!
+ نوشته شده در88/04/29ساعت 12:7 توسط کاوه کهن |
وقتی کنار رودخانه ای تکه عکس هایی را می بینی که آب با تصویر زنی جوان با خود می آورد چه فکر می کنی؟ - مردی خاطرات مصورش را به دو نیم کرده و نیمه گم شده یا از دست رفته را به دست فراموشی سپرده است. - زنی تمام آنچه ( سوء تفاهمی )را که باعث فاصله میان خود و همسرش می شود را جدا کرده و به دور انداخته است. به راستی شاید پاسخ به این سوال بستگی به خیلی چیزها داشته باشد اما اگر نیمی از یک عکس آن هم با این محتوا به دست من و تو برسد به آن چطور نگاه می کنیم؟ از کنارش می گذریم؟ از کنار چندین روز یا سال خاطره که به دست آب داده شده و یا شاید هر گوشه ای افتاده باشد. این یک عکس معمولی نیست وعامل آن هم همینطور... چرا من به این فکر نکردم که در این کار تنفر موج می زده و یا خطایی وجود دارد. چرا من نخواستم به چیزهای بد فکر کنم. شاید خوبی پرش های ذهن این است . به هر تقدیر فرض کنید و بخواهید که از سوء تفاهم ها بگذرید. از گناه های کوچک و از واقعیت هایی که حقیقت نیستند...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/04/26ساعت 14:26 توسط کاوه کهن |
این ها نه فلسفه بافی است و نه توضیح واضحات. این ها لازمه شناخت من است پس می نویسمشان. ساده تر از سختی ها و پیچیده تر از هر فلسفه ای اگر هم باشد باز برای من " تحولی در راه است" می دانم به چه فکر می کنم. این خودش کلی از راه است که پیموده شده است. این ها اعتراف نیست یک یادداشت یک جانبه است از سوی کسی که خوش گذران نیست اما خوشحالی را دوست دارد. وقتی بحران زمان انتخابات را سپری کردیم وقتی من بحران های خودم را طی کردم، وقتی هوا بحرانش را از سرمان جمع کرد و وقتی همه غضب های زمینی و آسمانی ظاهرا فروکش کرد. تنها یک چیز باقی ماند میل به تغییر. تنها شاید کسانی آن را دریابند که همین حالا در میان راه تحولند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/04/18ساعت 13:44 توسط کاوه کهن |
ذهن چیز غریبی است. گاهی این سلول های متراکم، گاه خاکستری برای آدمی باعث دردسر می شوند چرا که از فایل های خاک خورده چیزهایی را بیرون می کشند که هیچ وقت فکر نمی کریدم وجود داشته باشند. حافظه تاریخی ما گاه سر خود خاطرات و صحنه هایی را در شرایطی عجیب به یادمان می آورد که ما را غافلگیر می کند. امروز عصر با سردرد و خستگی مشغول بازگشت به خانه بودم که این جناب حافظه در گیرودار سرب و ترافیک و گرما ، مرا با خودش برد به نوزده سال پیش! کودکی هفت ساله یا کمی بیشتر بودم که در سفری تفریحی رفته بودیم به همدان. روزی برای خرید و گردش سری به خیابان های معروف شهر زدیم که نمی دانم چطور سر از یک مغازه اسباب بازی فروشی درآوردیم. هنوز آن نگاه از پایین به بالای خودم را یاد دارم.نگاهی که یک کودک به دنیای بلند قد اطرافش دارد و آرزوی عوض شدندش برایش گاهی بی معناست! مغازه ای کوچک بود و من داشتم با تمام اشتیاقم به یک ربات اسباب بازی نگاه می کردم که دو چشم گرد و نارنجی و چهار موشک نارنجی روی سرش داشت.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/04/07ساعت 23:12 توسط کاوه کهن |
مکاشفت اهل نظر و نظارت اهل تمیز به شیوخ با عمرعریض به آنجا کشید که حالتی رفت به بلاد فرنگ و خاک پاگیر ینگة الدنیا که در جلد دوازده " الکافی شاید فی همیشه" سه بار آمده از حضور شیخ جکسون عجوبه ای به دنیای لهو و لعب امروزی. این چند خط به بهانه درگذشت وی که خبر آن چندی است به اکناف گیتی منتشر شده نگاشته می شود. باشد که در نظر آید و مقبول اهل رند و کمانچه و دهل باز بیافتد. وی که در سه جلد مایکل جوزف جکسن نام داشت و منزل پدرش وی رادر ۲۹ اوت ۱۹۸۵ فارغ شد،او که در کسوت کاکا سیاهان عالم هستی قرار داشت از همان کودکی طفلی بود بچه!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/04/05ساعت 23:23 توسط کاوه کهن |
Freedom is good. Be free.
الحرية أمر جيد. أن يكون حرا
自由是好的。是免费的。
Vrijheid is goed. Vrij zijn.
La liberté est une bonne chose. Être libre.
La libertà è il bene. Essere libero.
자유가 좋다. 자유 인이되게합니다.
La libertad es buena. Ser libre.
+ نوشته شده در88/04/02ساعت 16:46 توسط کاوه کهن |
دوست داشتم دیروز و این روز ها می بودی تا با هم قدم می زدیم و شعار می دادیم.
دوست داشتم به امید تو حرف هایم را بلند تر از همه در فضای شعار های راست و دروغ این روزها فریاد می کردم و وقتی صدایم می گرفت تو بودی که جرعه آبی و لبخندی هدیه ام می کردی تا انرژی بگیرم و پاهای بی حسم را که نمی دانند جان دارند یا نه را نادیده بگیرم. دوست داشتم تو هم مثل تمام کسانی که این روز ها در کنار برادرانم گرما و سختی می کشند بودی تا من محافظت بودم. به هر بهانه احوالت را می پرسیدم ،لحظه به لحظه یاد این ایام را با چشم هایم ثبت کنم. لبخند هایت را و شور امیدت را... و وقتی زشتی حماقت های آنها را می بینم. به زیبایی های بیشمارت دل بسپارم و ذوقی کودکانه تمام وجودم را به لرزه بیاندازد. دوست داشتم بودی چون دوستت دارم و دوستت دارم و دوستت دارم چون دوست داشتنی هستی بیشتر از قبل. حتی اگر همه بگویند نباید داشته باشم چون دیگر نیستی! حتی اگر بگویند؛دوستانه،دستوری،طبیبانه و یا هر جور دیگری بگویند. من هوای بودنت را دارم. به امید تو که برایم هویت،عزت و آرامشی، می روم تا رای بدهم و از این بابت سرشار از غرورم. خوشحالم چرا که همراهمی مانند تمام سختی ها و دردها . تو در نظر و نیاز و ناز خریدن های شاعرانه ام هستی. می گویند نیستی و این حماقت من را دوباره به رخم می کشند اما من به جبران سکوتم این بار فریاد زدم و از ایران تو شروع کردم از پرچمت و از عشقمان. تو که می دانم " کاش دوستم داشته باشی اینکم حتی"
+ نوشته شده در88/03/20ساعت 11:46 توسط کاوه کهن |
ستاد مستقل انتخاباتي حاميان جوان بهترين رئيس جمهور: چند خط كوتاه حضور محترم كانديداهاي معظم انتخابات دهمين دوره رياست جمهوري ايران آقايان مير حسين موسوي،محمود احمدي نژاد، مهدي كروبي و محسن رضايي
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/02/31ساعت 22:28 توسط کاوه کهن |
لپ قرمزی! کجایی؟ ( تشویق کودک به نظم و انضباط) کوچول و موچول ( تاکید بر تلاش و قناعت در زندگی) قلعه مروارید (اهمیت نظافت دهان و دندان) نقاشی قشنگ من ( توجه به عواطف دینی کودک) جیک و جیک و جیک، جوجه طلا (دوستی و اتحاد)
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/02/29ساعت 18:33 توسط کاوه کهن |
امشب گريه كردم. براي
تو، براي تويي كه اين شب ها همه راجع به تو حرف نمي زنند. براي تويي كه از
خواهرانت مي گويند،از خانه تان ، از مادرت ، از دنيا مي گويند و انگار تو را براي
آرامش من ناديده مي گيرند. امشب اشك هايم سرازير شد وقتي از من خواستند خانه را
براي آمدن خانواده ات آراسته كنم. مي دانستم بي تو مي آيند اما از اين بغض گلويم
را فشرد كه اگر بودي من هم اينطور نبودم. اينطور شكسته و بي با تويي!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/02/25ساعت 22:57 توسط کاوه کهن |
تقدیر از یک انسان را چگونه می شود انجام داد؟ انسانی که تمام لطف ها را در حق
دیگران انجام داده است !می گویید اغراق است ، حق دارید چراکه تمام وجود شما و من
اغراق است.وقتی از هیچ سخن می گویید همان تمام یک چیز یا عدمش را می گویید اما به
دقت کلامتان اعتمادی نیست.پس می پذیرید که اگر می گوییم به تمام آدم های اطرافش یا
به آنهایی که دوست داشته یا به آنها که حوصله محبت کردنشان را داشته است لطف كرده شاید هیچ تفاوتی در اين بين ها نباشد!! + به زودي از جلد اين كتاب رونمايي
خواهد شد.
![]()
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/02/22ساعت 22:55 توسط کاوه کهن |
نمی دانم چرا ولی از تو انتظار نداشتم .
شاید برای خودت حقوقی داشته باشی و این حقوق به شکل کامل پذیرفتنی باشد. شاید حق داشتی ازدواج کنی, فیلم نامه ها را انتخاب کنی,خوب بازی کنی یا بد بازی کنی و ... اگر من همان یکی از مخاطبانی هستم که قرار است باعث به محبوبیت رسیدنت شوم. و حالا اگر بودم یکی اتز آنهایی که برای دیدن کارهایت وقت می گذاشتم,هزینه می کردم و سوپر استار بودنت را تقویت می کردم پس به من هم باید حق بدهی که از تو ناراضی باشم. چندین سال پیش وقتی اولین بازی مهمت را در فیلم درخت گلابی مهرجویی انجام دادی و مجلات عکس دختری با گیسوی بافته را مرتب چاپ کردند و نوشتند او یک استعداد است تا بعد از آن فیلم هنوز به تو امیدوار و وفادار بودیم اما... نمی دانم این را درک می کنی یا نه!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/01/30ساعت 10:48 توسط کاوه کهن |
داستان يك ليوان پر از خجالت ديروز كه نه، پريروز بود. داشتم ميدان وليعصر را پايين مي آمدم كه حضور جمعيتي غيرعادي مقابل وزارت بازرگاني توجهم را جلب كرد. پلاكاردها و نوشته ها سريع همه چيز را برملا كرد. نمي دانم چرا اما راهم را كشيدم و رفتم به كافه اي قديمي كه همان نزديك بود و مي خواستم آنجا مثل هميشه وقت بگذرانم. شايد آفت اين روزها باشد كه همه و از جمله مرا مبتلا كرده است كه با وجود ايجاب هاي شغلي اينقدر زود از كنار اين تجمع رد شدم. كاري كه دو سال پيش وقتي در جريان يك گروگان گيري نصفه و نيمه بودم انجام دادم. تنش را ترك كردم!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/01/28ساعت 0:0 توسط کاوه کهن |
می تونی درد دل کنی؟
می تونی حرف بزنی؟ اگر می تونی بنویس هرچی که تو ذهنت ،توی دلت هست... این چند کلمه را روی دیوار توی خیابان های شمال شهر نوشته بود. به همین بهانه من می نویسم. من..... اگر بخوام بگم.... راستش ببینید دلم خیلی پرِ از آدم های... وای چقدر سخته پس سکوت می کنم!
شما هم بنویسید اگر مثل من به سکوت نمی رسید 
+ نوشته شده در88/01/18ساعت 16:45 توسط کاوه کهن |
13 به در را رد كرده يا نكرده همه منتظر انتشار نشريات هستند چراكه ديگر از اين نشريه هاي نوروزي و چند بار خوانده حالشان متحول مي شود. يك حساب سرانگشتي كنيد و بگوييد كدام ويژه نامه ضميمه روزنامه ها را در اين ايام تورق كرده ايد و به آن يا آنها چه نمره اي مي دهيد. شماره هر نشريه + . + نمره شما از بيست بر اساس يا بي اساس جدول زير كفايت مي كند. مثال وطن امروز و نمره شما كه 8 است مي شود: ۱.۸ به همين راحتي در بخش نظرات منتظر هستم البته نمرات ريز هم باعث خوشحالي مي شود. نشریه کد وطن امروز 1 جام جم 2 همشهري 3 اعتماد 4 اعتماد ملي 5 خراسان 6 ايران ۷ قدس ۸ اقتصاد پويا ۹ ليست نمرات در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/01/06ساعت 13:31 توسط کاوه کهن |
ديروز ِ اين تاريخ كه اين چند سطر را نوشتم خانه تكاني – يا بهتر بگويم اتاق تكاني – داشتم. لابه لاي كاغذ هاي زرد شده و نوي سال گذشته از ميان آرشيو خلاصه شده خلاصه هاي گزيده اشعار اين سال ها! يك برگ كپي از كتابي پيدا كردم به نام " تنها براي هيچكس" از مجيد باريكاني . ياد نيست كه چرا اين شعر خاص را جدا نگه داشته ام و البته يادم هست كه چند سال پيش در دفتر مجله دوست با دوستي آن را مي خوانديم و من همان روز هم پس خواندن خط آخر گفتم:... و شايد نگفتم تمام صورتم تعجب شد. حالا بگذريم و بخوانيدش و به فكر امروزم فكر كنيد: او مي گويد همه چيز تغيير مي كند و من هم. اما من اضافه مي كنم كه ديگر همه چيز رنگي ، شيرين و دلچسب نيست نه از جنس تجربه او. همه چيز تغيير مي كند باران مثل چند ساعت قبل نمي بارد پرنده ها طور ديگري پرواز مي كنند ديوار ها، رختخواب، ......
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/01/03ساعت 22:44 توسط کاوه کهن |
دخترك پشت پرده که تازه کنار رفته ،انتهاي سالن، پيچيده درون لباس هاي پولك دار و سراسر سپيد با گونه هاي گل انداخته، ابروهاي به هم پيوسته ،درون قاب چوبي كنار هم لباسانش جا گرفته است. پرده،پردهء آخر و سوگ سياووش است يا مرگ سهراب ِ رستم شاید هم شهادت عباس ِ حسين نمي دانم هر چه هست او كه حالا نگاهش در ميان تمام چشم هاي سالن به من يا شايد دور دستي در امتداد حضور من گره خورده همين چند ساعت پيش با لباسي ديگر مسير ميدان فردوسي را آهسته و پيوسته به سمت محل نمايش طي كرده بود و فكر نمي كردم تلاقي نگاهمان اينجا براي شناختنش چاره ساز شده باشد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در87/12/26ساعت 22:12 توسط کاوه کهن |
گاهی فکر می کنی
چرا نوک هیچ کوهی نمیرسه به آسمون ؟ اما نمیدونی که آسمون ازآغوش نگاه تو شروع میشه! این اولین باری که مطلبی را از دیگری گرفتم و یادم رفت منبعش را بنویسم. شاید حواسم به خودش بود آنقدر که هوشم را برد!! عذر می خواهم و اصلاح می کنم. این را از صفحه کلوپ نویسنده ردپا برداشتم.
+ نوشته شده در87/12/20ساعت 22:10 توسط کاوه کهن |
با ديدن poison ivy شايد هيچ حسي به من دست ندهد اما اگر به خيانت يك فرشته فكر كنم شايد برايم تداعي كننده خيلي از صحنه ها باشد. كاري ندارم اينجا ايوي مي آيد و با آن زندگي كولي وار و بي بند و بارش زندگي سه نفره يك خانواده را از هم مي پاچد. شايد تاثير گذار ترين حس اين ماجرا لبخنده ناديدنیی باشد كه اين نماینده فرشته هاي نجات تحويلتان مي دهد. مراقب باشيد كه آنها در كنارتان هستند و يك جمله معروف دارند : تا آخرش كنارت هستم.![]()
ادامه مطلب
+ نوشته شده در87/10/20ساعت 19:1 توسط کاوه کهن |
به مناسبت آغاز سال نو مسیحی برای هموطن ارمنی بهتر دیدم چند مقاله از مشاهیر ارمنی برای آشنایی بیشتر با اشتراکهای فرهنگی و غنای ادبی این مردم را داشته باشم. شنور هاور نور داروا!
یزينگ گوقباتسی پاوستوس بوزاند گوریون آگاتانگقوسموسي خورني
ادامه مطلب
+ نوشته شده در87/10/06ساعت 12:24 توسط کاوه کهن |
پرونده دخترانه : روزی به رنگ صورتی در هر جای دنیا باشد فرقی ندارد همه آنها یک جورند با روحیه های شبیه به هم .در شاخه های هند و اروپایی زبان اسمشان هم شبیه به هم است و « دختر» همان Daughter است. حساس لطیف و یک دنیا انرژی و امید دارد و کلی رنگ های شاد را یادآور می شود که فقط باید در همین موجود سراغشان را گرفت . این روز ها بحث این جمعیت مهم از کشور داغ داغ است تا جایی که برایشان روز هم انتخاب کرده اند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در87/08/03ساعت 11:58 توسط کاوه کهن |
Քաւէ Քոհան
همین چند تک واژه ام پشیمان سکوت می کنم تمنای هر دم که از تو به تو عبور می کنم شاید برای دیدنت دوباره حبوط می کنم ولی در نگاهت بهشت را تا ابد مرور می کنم
من اهل دروغت
خاطره من نه این من
نور نادید و
زَنیت بد است، حوّا غریب
+ نوشته شده در87/07/13ساعت 10:48 توسط کاوه کهن |
يك :دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام بودن با تو پيدا مي كنم. دو :هيچ كس لياقت اشك هاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود. سه :اگر كسي تو را آن گونه كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد. چهار :دوست واقعي كسي است كه دست هاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند. پنج :بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه د ر كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد. شش :هرگز لبخند را ترك نكن. حتي وقتي ناراحتي. چون هر كس ممكن است عاشق لبخند تو شود. هفت :تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي. هشت :هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، نگذران. نه :شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را . به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي. ده :به چيزي كه گذشت غم نخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن. يازده :هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند . با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده دوباره اعتماد نكني. دوازده :خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آن كه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد. سيزده :زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري.
+ نوشته شده در87/07/01ساعت 16:4 توسط کاوه کهن |
پروژه آلفا کدام است؟
نقش من برای انجام این پروژه چیست؟ برنامه هایی که باعث شده دیگر نتوانم برای شما و دیگر دوست تانم وقت بگذارم چیست؟ rss رسوا کدام است و چرا باید محتاط عمل کنیم و به تماس هایی ایمن تر قانع بشویم. کلمات کلیدی نهفته در متن های موزون اشعاری بر گرفته از اتفاق های جرقه ای چگونه معنا می شوند. عامل های باز دارنده این روز ها چیست و قرار است چه حادثه ای رخ دهد. این ها معما نیست اما در صورت نیاز به اسمشان منتظر پست های بعد باشید. رسالتی دیگر در راه است و پوسته ای قرار است شکسته شود. این را می توانید تنها در این نسخه ببینید و 360 و کلوب و پرشین تنها نسخه های فانتزی و پشتیبان هستند.
+ نوشته شده در87/06/28ساعت 13:33 توسط کاوه کهن |
روبه رو ريگ و رديف آجر و دري رو به سكوت پشت به درهايي موازي ،نگهبان شب دست بر تيغه خنجر من نگهبانم و پاسدار امشب ثانيه هر سال است، واي بر تنگ و ملال پاي در پاشنه هاي مشكي گويي از آهن تفتيده شدم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در87/06/04ساعت 17:22 توسط کاوه کهن |