+ نوشته شده در88/06/29ساعت 21:27 توسط کاوه کهن |
۱ من و حمیده که با هم بازی می کردیم انگار کوچه دیگر رهگذر مهمی نداشت. حواسمان می رفت به آن یک تکه سنگ و خط های سفید کمی نامنظم که یک شبکه صلیبی کوچک بود برای سرگرم شدن ما در بعد از ظهرهای تابستان. من که بچه خانه بودم به هزار حساب و کتاب می آمدم بیرون برای بازی و اگر میل حمیده نمی کشید که توی ذوقم بزند و بگوید : «مامانم گفته با تو بازی نکنم اگر ما با پسرها بازی کنیم، پسر می شویم! ...» ، ساعات خوشی داشتیم. 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/06/26ساعت 22:39 توسط کاوه کهن |
دوست خبرنگاری که از دوستان چند ساله هستند یک فلش مموری ( بخوانید حافظه جانبی موقت جدا شونده از رایانه) آورد که کمی اطلاعات باهم رد و بدل کنیم که امروز وقت جا به جایی فایل هایم ، چند عکس ذخیره شده از خبرگزاری های میهنی نظرم را به خود جلب کرد. به شکلی که کار را نیمه کار گذاشته ، مشغول به نوشتن شدم که نکند فراموش کنم. این نامه را به صاحب این عکس می نویسم شاید مترجم های سینه چاک وطنی خیلی زود به گوش آن حضرت برسانند. برادر ارجمند / دوست گرامی و تازه عزیز شده فرنگی جناب آقای جومونگ با سلام و تحیت با توجه به حضور شما در کشور مردم دوست و با حساب و کتاب ایران و توجه بخش عمده ای از هنرمندان، مسئولان ، فرهیختگان ، ورزشکاران و البته مردم همیشه در صحنه به این سفر تاریخی ذکر نکات ذیل قابل توجه است.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/06/20ساعت 11:54 توسط کاوه کهن |
جملاتی از «مارگوت بیکل» که به امانت از انتخاب سرکار خانم مریم واعظ نقل می شود: ۱ وقتی که همه چیز به تمامی در خاموشی غرقه شوند ، سکوت را مجالِ آن هست که به خانه اَندَر شَوَد تا روحْ در مهِ روزْمرهگی پنهان نماند ! 2 گاه از عبورِ طوفانُ صاعقه شاخُ برگِ درختِ زندگی بَر خاک میغلتد اما تنه پابَرجاست اُستوارُ خَدَنگ... هَر چه ریشهها عمیقتَر باشند ، سَرشاخهها به خورشید نزدیکتَرَند ! این چنین است که شاخههای تازه وُ برگهای سبز دوباره میرویند ! 3 از رؤیاهایت مهراس ! رؤیاهایی از خودت و از آن چه نیستی ! رؤیاهایی از خودت و از آن چه نداری !....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/06/14ساعت 0:33 توسط کاوه کهن |
وقتی گفتم تنهایم . ورق زد و خواند:
+ نوشته شده در88/06/12ساعت 21:59 توسط کاوه کهن |
+ نوشته شده در88/06/12ساعت 17:20 توسط کاوه کهن |
دیشب که داشتم موهایت را نوازش می کردم.
دیشب که پنجه هایم را در گیسوانت فرو کرده بودم نه ... دیشب که سوار تاکسی شده بودم دستم را بیرون آورده بودم و داشتم گیسوان پریشان و خنکت را نوازش می کردم و مدام به راننده می گفتم که چقدر اینکار می چسبد ،انگار به هیچ چیز و همه چیز فکر می کردم. نمی دانم چرا فقط شبها هستی و همان ساعتی که قرار است تاکسی بگیرم و دستم را بیرون ببرم تا با انگشتانم کلید های نامرئی پیانویی را لمس کنم و شاید هم نه همان نوازش... بگذریم... دیشب که داشتم اینکار را می کردم به تو حسودی کردم چون همه جا بوده ای و همه چیز را دیده ای و من هنوز در مسیرهای تکراری مشغول لذت بردن از همیشگی ها هستم. کاش الهه باد ها دیگر تو را نفرستد تا من هم سعی کنم گیسوان جدیدی برای نوازش پیدا کنم. تا نتوانم به ابرک بازیگوش شعر هایم بگویم " تکه ابر گریز پای بهاری" چرا که تخت روان رفتن دوست داشتنی هایم این روز ها تو هستی بادِ بادبادک باز!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/06/12ساعت 17:9 توسط کاوه کهن |
امتداد سمت چپ خیابان که تمام می شود ناچاری سایه و خنکی پارک را بی خیال شوی و بروی آن دست که به ایستگاه منتهی می شود. هنوز عرض آسفالت داغ را طی نکردی با مرد سیه چرده و ناملایمی چشم در چشم می شوی که متورش را به سمت تو می راند و دهنه افسار را چنان می کشد که رخش دودیش روی زمین کشیده می شود. با لبخندی تلخ و ناخوشایند تقریبا داد می زند: آقا یه اس ام اس واسم اومده با این گوشی ها بلدی کار کنی برام بخونیش؟ کمی به او و گوشی که حالا از جیبش درآورده و توی هوا می گرداندش نگاه می کنی و مدلش را می شناسی. می روی جلوتر و منوی گوشی را با سه حرکت انگشتانت حاضر می کنی و پیام جدید را برایش باز می کنی و به دستش می دهی که می گوید: خارجی نوشته؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/06/08ساعت 15:30 توسط کاوه کهن |
متن شعر در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در88/06/06ساعت 23:25 توسط کاوه کهن |
دیروز دوستی به نام شینم این پیام را به شکل خصوصی برایم ارسال کرده است که با اجازه از ایشون آن را در ذیل می آورم:
بارو
لاوز؟
(ارمنی بود البته)
نمی دونم چقدر انتقاد پدیر هستید اما هر بار که وبلاگتون رو می خونم چند تا چیز خیلی ادیتم می کنه.
هدفتون از ساخت این وبلاگ برام مبهمه.اینجا جایی یه که شما از خودتون تعریف کنید؟و با این وجود انتظار جذب مخاطب دارید؟
من هر یار که به ابن صفحه سر می زنم جز تعریف از خوتون چیزی دستم رو نمی گیره .
شابد تعریف من از وبلاگ با تعریف شما فرق می کنه.دارید سابقه کاری مکتوب و آن لاین برای خودتون می سازید؟همین؟
وبلاگی که توش همش به به من چه مبتکری ام.چه قدر خلاقم.چقدر هنرمندم
ببخشیدوقصد بدی نداشتم.معذرت.قصدم کمک بود.
*دوست گرامی اگر لطف می کردید و یک راه تماس می گذاشتید فکر می کنم بهتر می توانستم پاسخگو باشم. آنچنان که دریافتم شما تا به حال چندین بار به صفحه من سر زده اید که این هم نشان لطف و توجه شماست و هم ...
*ممنون از انتقادهایتان ولی خوشحال می شوم نمونه ای از وبلاگ های موفق شخصی را به من معرفی کنید که الگویی باشد تا بتوان بهتر و بیشتر این صفحه را مدیریت کنم.
*راستش در وب هم تا آنجا که به یاد دارم داشتن یک سابقه برایم مهم نبوده البته به جز در مواردی...
*شاد باشید و شادی افزا و بازهم سپاس
*دوستان خواننده این وبلاگ نیز اگر همچون دوستمان نظری دارند بسیار باعث خوشحالی من می شوند اگر آن ها را منتقل کنند
+ نوشته شده در88/06/05ساعت 14:49 توسط کاوه کهن |
یک ایده کوچک ببینید چه شب نخوابی هایی که به آدم وارد نمی کند.
موضوع از انجا شروع شد که قرار بود از طرف سازمان یک نرم افزار موبایل ویژه ماه مبارک رمضان طراحی و اهدا کنیم که محتوایش تقویم این ماه باشد و در نهایت به جای سفارش طراحیُ نرم افزار حاضر را با تمام نقایص آماده کردم که تقدیم حضور می شود و در آینده بسیار نزدیک نسخه تکمیلی آن نیز ارائه می شود. ویزگی ها: - قابلیت نصب بروی تمامی گوشی های هماهنگ با جاوا ( فرمت jar) - کم حجم و بدون ایجاد اختلال در سیستم گوشی - تطبیق روز های شمسی با ایام ماه مبارک و زمان دقیق اذان صبح ، اذان ظهر، غروب آفتاب،اذان مغرب . نسخه برنامه نویس این برنامه پرنیان است که بسیار خوشحالم سازندگان، آن را به شکل باز در اختیار کاربران قرار داده اند. با کلیک روی عکس دانلود کنید
+ نوشته شده در88/06/01ساعت 1:57 توسط کاوه کهن |