صبح يك روز پاييزي، مادري درحال بيدار كردن پسرش: مادر: پسرم بلند شو، وقت رفتن به مدرسه است. پسر: اما چرا مامان؟ من نمی خوام برم مدرسه. مادر: براي نرفتن به مدرسه دو دليل به من بگو. پسر: یکي اينکه همه بچه ها از من بدشون میاد. دوم اينكه همه معلم ها هم از من بدشون میاد. مادر: اُه خدای من! این که دلیل نمی شه. زود باش تو باید بری به مدرسه. پسر: مامان دو دلیل برام بیار که من باید برم مدرسه؟ مادر: یکي اينكه تو الآن پنجاه و دو سالته و دوم اینکه تو مدیر مدرسه هستی!آقاي مدير
+ نوشته شده در87/09/24ساعت 22:59 توسط کاوه کهن |
برسد به دست دوست... پا از در بیرون نگذاشته تو روشنی صبح تمام تنش لرزید اما نه از سرما این را می شد از لبخندی که به لبهاش سنجاق شده فهمید. این اولین باری نبود که اینطور ذوق زده روز برایش شروع می شد. توی دلش همه چیز آروم بود به جز یک پرنده کوچک که معلوم نبود اگر می پرید تا کجا بالا می رفت. از خودش پرسیده بود چه چیز این همه انرژی دارد. نه از صبحانه بود نه از اتفاق هایی که قرار بود امروزش را پر کنند. سر نخ از همان چند دقیقه ای شروع شد که اول صبح داشت، نگفتنی ترین حرف هایش را زده بود و کسی هم جوابش را داده بود مثل باقی دقایق و ثانیه های طلایی که گاهی شب ها قبل از خواب یا بعد نماز برایش تکرار می شد. * این گزارشی است به مناسبت روز نیایش ( ۱۸ آذر ) که برای بخش نوجوانان مجله بچه های جزیره تهیه کردم .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در87/09/10ساعت 20:51 توسط کاوه کهن |