این مطلب را دیروز نوشتم اما تردید داشتم تا آن را در صفحه بگذارم تا اینکه دیشب در جلسه ای شرکت کردم که بسیاری ازحرف های دلم مرور شد. دلم قرص تر شد و امروز این چند خط را تقدیم می کنم. ساعت سه بعد از ظهر است با هجومی از افکار نا مشخص به جایی رسیده ام که سرمایش از همیشه بیشتر می لرزاندم. شاید هم این لرزش از صدای طبل طبال هایی است که استخوان های کمرم را مرتعش کرده است. ساعت سه است و بجای بوی اسپند عطر playboy مشامم را پر کرده است. سه ساعت پیش امام زیر تیرباران نماز را با وضوی خون اقامه کرد اما این جوانان که کاکلشان مانند مردان جنگی افراشته مانده تا شب چکمه هاشان را از پای در نمی آورند و زیارتشان از چهره های بزک کرده دختران استقبال کننده تا بعد از ظهر عاشورا ادامه دارد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در86/11/01ساعت 11:37 توسط کاوه کهن |